تبليغاتX
ری را پری
ری را پری
ادبیات کودک ونوجوان
   عبور


"عبور"

 

راه میرود

پابرهنه توی آسمان

آفتاب را

او گذاشته

 توی جیب راستش

شب که میشود

ماه میشود

ماه آسمان

وتمامی ستاره ها

عاشق

روی ماه او

داد می زند زمین

آه مهربانترین!

لحظه ای مرا ببین

جای پای تو

هنوز

توی قلب من

سبز مانده است

 

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 توسط فاطمه ناظری

 برسر درختها

دست می کشدنسیم مهربان

باغ می شود جوان

 

اسمان

طبق، طبق

نور میکند تعارف زمین

خاک می شود

مهربانترین

 

جاری وروان

توی ذهن خاک

چشمه های پاک

 

قصه ی بهار

بر زبان خاک

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 توسط فاطمه ناظری

می روی سفر همیشه می روی

باز کنج خانه گریه می کنم

بچه می شوم ، پی تو می دوم

باز بی بهانه گریه می کنم

 

تو ! رفیق خوب جاده می شوی

جاده ها ترا همیشه می برند

لحظه های سخت ، رد نمی شوند

چشمهای من همیشه بر درند

 

بی تو من شبیه ابر می شوم

سرد و ساکت و گرفته و کسل

هر کجا که می روم به یاد تو

می کشم به خط اشک ، عکس دل

 

آسمان شبیه نقطه ا ی شده

بوی غصه می دهند روزها

عنکبوت دلگرفتگی دگر

لحظه ای مرا نمی کند رها

 

مثل قاصدک همیشه در سفر

مثل قاصدک نمی شوی تو بند

تو می آیی از سفر چه فایده !

جاده ها تو را دوباره می برند

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 توسط فاطمه ناظری
   اواز







...وکوه عاشق شد

وقتی پرنده ای برشانه اش آواز خواند




نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آذر 1389 توسط فاطمه ناظری

امروز من غمگین هستم

مانند کوهی ساکت و سنگ

انگار در من یکنفر هی

نی می زند دلتنگ دلتنگ

 

امروز تنها شعر چشمم

مشتی دو بیتی های اشک است

مردم برایم سایه هستند

این کوچه ها تاریک و بن بست

 

بدجور قلبم را شکسته

آنکس که می مردم برایش

او رفته است و توی قلبم

این روزها خالی ست جایش

 

او گفته قهرم تا قیامت

گفته دلت بی عار و پر روست

من منتظر … روز قیامت

تا که ببینم می شود دوست

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 توسط فاطمه ناظری
  


مهدویت: شاعر برگزیده جشنواره آینده روشن گفت: تازگی بیان و صمیمیت زبان در سرودن شعر مهدوی کودکان را با مفاهیم این آموزه مأنوس می‌کند.


فاطمه ناظری، پاسخ‌گوی ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کرمانشاه و برگزیده بخش شعر کودک و نوجوان سومین جشنواره ملی آینده روشن به خبرنگار شبستان گفت: امام زمان (عج) نقطه روشنی است که مسلمانان به آن دل بسته‌اند و امیدوارند که روزی بیاید و ایده‌آل ذهن همه امت را محقق کند.

وی اظهار کرد: شاعران با کلمات به پیشوازش می‌روند و از رنج و دوری آن حضرت می‌گویند و درد فراق و لحظه ظهورش را به تصویر می‌کشند.

وی با اشاره به اینکه آوردن اندیشه نو و بیان احساس تازه می‌تواند سروده‌ای بدیع خلق کند، بیان کرد: نگاه تازه به ظهور امام زمان (عج) از زاویه نو نگریستن به شخصیت موعود می‌تواند منجر به سرودن و حرف‌های تازه‌تر شود.

ناظری درباره محتوای شعر غریبه ناشناس و عطر سیب که برگزیده جشنواره آینده روشن هستند، گفت: شعر غریبه ناشناس با عزاداری برای امام حسین (ع) آغاز می‌شود و سپس حضور حضرت مهدی (عج) در جمع زنجیر زنان و عزاداران امام حسین به تصویر کشیده است.

وی افزود: در شعر عطر سیب فضایی ماورایی ایجاد شده است در حالی که معتقدم حضرت مهدی (عج) بین مردم زندگی می‌دهد مانند کسی که به ماه تشنه آب می‌دهد و چراغ راه عابدان گمشده می‌شود و از همه جا می‌گذرد و عطر خوش سیب بهشتی می‌دهد.

پاسخگوی ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کرمانشاه تبیین مفاهیم و ارزش‌ها و اعتقادات دینی در ذهن کودکان را با استفاده از ابزار شعر دشوار دانست و ادامه داد: ذهن کودکان چون لوح سپیدی است که پذیرای تفکرات تازه است، به همین سبب ارزش‌های دینی و مذهبی را باید با زبانی روشن و روان به دور از هر شبهه و شک بیان کرد.

وی افزود: در سرودن باید به زیبایی‌های‌ بیانی و کلامی توجه داشت تا مقبول طبع لطیف خواننده قرار بگیرد. درباره امام زمان (عج) بسیار سروده‌اند اما فقط چند شعر انگشت‌شمار مورد توجه و استقبال کودکان و نوجوانان قرار گرفته است.

این شاعر برگزیده بیان مفاهیم از زاویه جدید، تازگی بیان و صمیمیت زبان را از جمله مشخصه‌های شعر مورد توجه کودکان و نوجوانان دانست و گفت: مخاطب کودک و نوجوان دوست دارد شعری بخواند که مقبول طبع و زبانش باشد. اگر حرفی تازه باشد به کاوش و تفکر می‌پردازد و این لذت و کشش به حرف تازه موجب استحکام فکر و اندیشه و ارزش شعر در ذهن مخاطب می‌شود.

شعر زیر سرود این شاعر برگزیده در وصف امام زمان (عج) است:
صدای سنج می‌آید دوباره
صدای یا حسین و یا علمدار
درختان نوحه می‌خوانند با هم
نگاه ابدها خیس است و تبدار

هزار و چارصد سال است دل‌ها
برایت شعر باران می‌سرایند
محرم‌های بعد از تو غریبند
سیه‌پوش و پر از آه و عزایند

کسی در جمع این زنجیر زن‌هاست
کسی که آسمانی ناشناس است
کسی که اشک می‌ریزد برایت
کسی که با نگاهت در تماس است

و شاید یک علم بر دوش دارد
و نامت هست جاری بر لبانش
و شاید آمده تا در عزایت
بگرید ابرهای آسمانش

کسی که نام او در روز جمعه
گل ذکر تمام ندبه‌خوان‌هاست
و او هر سال عاشورا می‌آید
امامی که دلش همدرد با ماست

پایان پیام/


نوشته شده در تاريخ شنبه دهم مهر 1389 توسط فاطمه ناظری


یک مترسک بودم اول

دستهایم شاخه هایی خشک بود

صورتم کاه وکلش

پای من از چوب بید

قلبم اما سیب سرخی بود که

هر روز وهرشب می تپید

 

یک نسیم رهگذر بر سرم دستی کشید

بعداز ان عاشق شدم

عشق من شد رویش وحسی عجیب

  شد روان در رگ رگ خشک دلم

خون بهار

من شدم یک یبد مجنون

بیقرار




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 توسط فاطمه ناظری

 

 

 

 

 

حس می کنم خورشید هستم

لبریزم از موسیقی نور

دست ستاره توی دستم

با ابرهای آسمان جور

 

حس می کنم من یک درختم

دستم پر از برگ جوانه ست

مهر و محبت مثل گنجشک

دستان من هم آشیانه ست

 

حس می کنم دریاست قلبم

در سینه ام یک راز آبی ست

بغا رقص ماهی های شادی

اندوه دیگر در دلم نیست

 




نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم تیر 1389 توسط فاطمه ناظری

 

 

 

 

یک قفس نشسته روی شاخه ای

غصه می خورد ، دلش پر از غم است

جای گرم و خالی پرنده ای

توی قلب مهربان او گم است

 

آن پرندهای به او که هیچوقت

سهمی از ترانه اش نداده است

میهمان خانه اش نمی شود

دل به آب و دانه اش نداده است

 

آن قفس همیشه دوست بوده است

دوست با تمامی پرندگان

میله های او اگر چه سرد و سخت

خیره چشمهای او به آسمان

 

آن قفس هزار بار گفته است

قلب من چون آشیانه ی شماست

بذرهای مهربانی دلم

تا همیشه آب و دانه ی شماست

 

لحظه لحظه های زندگی او

شعرهای غصه را سرودن است

حدس می زنم که سهم او فقط

روزهای بی پرنده بوده است




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389 توسط فاطمه ناظری

 

 

 

انگار آدم برفی ام

دیروز سرما خورده است

تب کرده می لرزد کمی

 او صورتش پژمرده است

 

لپهای او قرمز شده

حال و مزاجش خوب نیست

شاید علاج درد او

سوپ و دوای خانگی ست

 

می آورم یک کاسه آش

تا حال او بهتر شود

گفتم نپوشد او لباس

حتماً که سرما می خورد

 

می پوشم امشب بر تنش

شال و کت و کفش و کلاه

خوابیده آدم برفی ام

آرام زیر نور ماه

 

با این کلاه پشمی ام

حالش که بهتر می شود

ویروس سرماخوردگی

انگار بیرون می رود

 

ای وای آدم برفی از

تب های بالا آب شد

و خاطراتش در دلم

مانند عکسی قاب شد




نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم اسفند 1388 توسط فاطمه ناظری
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


ابزار رایگان وبلاگ